تمام شگفتی و ماجراجویی زندگی «جیکوب» در خاطراتی که پدربزرگ برایش تعریف میکرد خلاصه شده بود. پدربزرگ تنها عضوی از خانواده بود که قبل از جنگ جهانی دوم از لهستان فرار کرد و در یتیم خانه بزرگ شد. یتیم خانهای که خاطرات عجیب و غریب و حتی گاهی وحشتناک برای او رقم زد.
پدربزرگ از کودکی «جیکوب» این خاطرات را برایش تعریف میکرد و عکسهایی که از آن دوران داشت را به او نشان میداد. این عکسها در خود کتاب هم چاپ شدهاند و به جذابیت و هیجان داستان افزوده اند. زمان گذشت و پدربزرگ به دورهی سالمندی رسید.
زوال عقل گریبان او را گرفته بود و دیگر نمیشد تشخیص داد داستانهایش واقعیت است یا نه؛ وقتی به شدت میترسد و فکر میکند کسانی دنبالش هستند، به خاطر پارانویا و زوال عقل است یا اینکه موضوع جدی ست.
آخرین روز زندگی پدربزرگ، او سراسیمه به «جیکوب» تلفن کرد و گفت که «آنها» پیدایش کردند. «جیکوب» احتمال داد دوباره پدربزرگ اسیر توهم شده اما وقتی او را یافت، دید که در حال مرگ است و جملهای را زمزمه میکند: «پرونده را پیدا کن. توی حلقه. اون طرف قبر پیرمرد. سوم سپتامبر، ۱۹۴۰.» و اضافه کرد: «امرسون…نامه. بهشون بگو چه اتفاقی افتاده، جیکوب.»
و پس از اینکه پدربزرگ آخرین نفس را کشید و از دنیا رفت، در آن لحظه «جیکوب» ناگهان چیزی را دید که گویی پدربزرگ دروغ نمیگفته و دچار هذیان نبوده! چیزی را دید که وقتی برای خانواده و پلیس و بعدتر برای روانکاو و روانپزشک تعریف کرد، با ناباوری و مقدار بسیاری داروی روانی مواجه شد. اما آنچه دیده بود حقیقی بود، همان بود که پدربزرگ سالها تعریف میکرد.
بچههای عجیب و غریب یتیم خانه خانم پرگرین، کتابی ست از رنسام ریگز که در آن ادامهی این داستان هیجانانگیز را میخوانیم. حق انتشار این کتاب به صورت انحصاری توسط انتشارات پریان خریده شده و توسط شبنم سعادت ترجمه شده است.
در بخش هایی از این کتاب می خوانیم:
«همان زمان که تازه داشتم میپذیرفتم زندگیام عادی خواهد بود، اتفاقی غیرعادی رخ داد. اولینشان مانند یک ضربهی روحی وحشتناک بود، شبیه چیزی که آدم را برای همیشه تغییر خواهد داد؛ و زندگیام را به دو نیم کرد: قبل از آن اتفاق و بعد از آن اتفاق. مانند بسیاری از اتفاقات غیرعادیای که در راه بود، این اتفاق هم به پدربزرگم مربوط میشد.»
«پدر و مادرم کلافه میشدند و من را میفرستادند بیرون. فکر میکنم نگران بودند پدربزرگم من را به خیال بافی درمان ناپذیری مبتلا کند که هرگز بهبود پیدا نکنم- این تخیلات به گونهای جای بلندپروازیهای عملیتر را در ذهنم بگیرد- بنابراین یک روز مادرم من را نشاند و توضیح داد که نمیتوانم جهانگرد و کاشف شوم چون هرچه توی دنیا بوده تا به حال کشف شده است. من در قرنی اشتباه زاده شده بودم، و احساس میکردم سرم کلاه رفته است.»
«در گذشته رویای فرار از زندگی معمولیام را داشتم، اما زندگیام هرگز معمولی نبود. فقط متوجه نشده بودم که چقدر استثنایی بود. علاوه بر این، هرگز تصور نمیکردم که دلم برای خانه تنگ شود. اما وقتی سپیده دم ایستاده بودیم تا سوار قایقهایمان شویم، بر لبهی سراشیبی یک قبل از آن اتفاق و بعد از آن اتفاق کاملا تازه، به تمام چیزهایی که داشتم رها میکردم فکر کردم و متوجه شدم که گذاشتن و رفتن آن طوری که تصور میکردم نیست، مثل رها کردن یک وزنه. خاطراتشان ملموس و سنگین بود، و با خودم به دوش میکشیدم.»
آیا این بررسی برای شما مفید بود
هنوز بررسیای ثبت نشده است.
برای ارسال دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید وارد حساب کاربردی شوید