• ادبیات معاصر ایران
  • مجموعه داستان‌های کوتاه غلامحسین ساعدی ملقب به گوهرمراد
  • داستان‌هایی هیجان‌انگیز و وهم آلود از مریضی، مشکلات روانی، مرگ، خون، خرافات و جادو
  • روایاتی در جهت انتقاد از بی‌سوادی، ناآگاهی و خرافاتی بودن افراد محروم و روستایی
  • یکی از بهترین مجموعه‌ داستان‌های ادبیات فارسی معاصر

رمانغلامحسین ساعدی

تعداد صفحه 208

کتاب عزاداران بَیَل مجموعه‌ای از هشت داستان کوتاه به هم پیوسته است که توسط غلامحسین ساعدی، ملقب به گوهر مراد، نوشته شده و در سال 1343 برای اولین‌بار منتشر شده است. داستان‌های این مجموعه با نام‌های قصه‌ی اول، قصه ‌ی دوم و… شماره گذاری شده‌اند و از روی قصه‌ی چهارم، فیلم سینماییِ بسیار مشهور «گاو»، با کارگردانی داریوش مهرجویی، ساخته شده است.

داستان‌های این مجموعه در فضای چند روستای ایرانی به نام‌های بَیَل، سیدآباد، خاتون‌آباد و پوروس روایت می‌شود و دارای شخصیت‌های کم و بیش یکسان و ثابتی هستند. زندگی این افراد در فقر و ناآگاهی کامل می‌گذرد و درحالی که کمترین حد سواد و امکانات را نیز ندارد، به خرافات و جادو و … ایمان آورده‌اند. ساعدی در این قصه‌ها با قلمی تند و تیز به بی‌سواد و خرافاتی بودن مردم روستایی می‌تازد.

در سه قصه‌ی اول کتاب روستاییان به امراض مختلف و عجیب‌ و غریبی مبتلا می‌شوند اما بجای سعی و تلاش برای درمان‌های واقعی، با باورهای خرافی خود بدتر موجب از بین رفتن تعداد زیادی از افراد روستا می‌شوند و همه در عزایی بزرگ فرو می‌روند. در قصه‌ی مهم چهارم، مَشدی (مش) حسن گاوی دارد که به صورت وسواس‌گونه‌ای آن را دوست دارد و به آن وابسته است.

یک روز، وقتی مشدی حسن خانه نبود، زن مشدی حسن متوجه می‌شود گاو او به طرز عجیبی تلف شده است و داد و هوار راه می‌اندازد. در ادامه ما تلاش اعضای روستا، از جمله کدخدا و ننه‌خانم و مَش اسلام، را می‌بینیم که می‌خواهند این موضوع را از مشدی حسن پنهان کنند و به او در نهایت می‌گویند گاو فرار کرده است. اما همه چیز آنطور که فکرش را می‌کردند پیش نمی‌رود. مشدی حسن دچار فروپاشی روانی می‌شود و …

در قصه‌ی پنجم سگی ناآشنا وارد روستا می‌شود و کسی که او پیدایش می‌کند دچار اتفاقات عجیب و غریبی می‌شود. در قصه‌ی ششم، روستاییان صندوقی که از یک کامیون آمریکایی به صورت اتفاقی در روستا افتاده است را، همچون ضریحی می‌پرستند. قصه‌ی هفتم به بیماری بسیار عجیب «جوع» و فردی به نام موسرخه اختصاص داده شده است و در قصه‌ی آخر نیز، مش اسلام، که گویا تنها فرد معقول روستاست، به شهر می‌شود و در شهر دیوانه و مجنون می‌شود.

از جمله دیگر آثار غلامحسین ساعدی می‌توان به مجموعه داستان کوتاه «ترس و لرز» و نمایشنامه‌هایی «چوب به دست‌های ورزیل» و «آی باکلاه آی بی‌کلاه» اشاره کرد که همگی توسط نشر نگاه چاپ شده‌اند.

 

در بخش هایی از این کتاب می خوانیم:

«مشدی حسن پایش را زد به زمین و گفت: "نه، من مشد حسن نیستم، مشد حسن رفته سید آباد عملگی، من گاو مشد حسنم." کدخدا گفت: "لااله‌الااللّه! آخه تو چه جور گاوی هستی مشد حسن؟ از گاوی چی داری؟ آخه دمت کو؟" مشدی جبار گفت: "آها، دمت کو؟ سُمت کو؟" مشدی حسن یک دفعه خیز برداشت؛ دیوانه‌وار دور طویله می‌دوید و شلنگ تخته می‌انداخت و هر چند قدم کله‌اش را می‌زد به دیوار و نعره می‌کشید؛ تا رسید جلو کاهدان و همان جا ایستاد. چند لحظه سینه‌اش بالا و پایین رفت. بعد سرش را برد توی کاهدان و دهنش را پر کرد از علف و آمد ایستاد روی چاه؛ همان جایی که اسلام کاه رویش پاشیده بود؛ و با صدایی که به زحمت از گلو خارج می‌شد، گفت: "مگه دم نداشته باشم نمی‌تونم گاو باشم؟ مگه سم نداشته باشم، دم نداشته باشم، گاو نیستم؟ مگه بی‌دم قبولم نمی‌کنین؟"»

«نزدیکی‌های ظهر بود که موسرخه را پشت خرمن‌ها و کنار آسیاب پیدا کردند. پوزه‌اش دراز شده بود مثل پوزه‌ی موش، پشم‌های سر و صورتش به هم ریخته بود. دست و پایش ورم کرده و کثیف بود، انگار که سم پیدا کرده بود. خلخال‌های پایش گل‌آلود بود. زور می‌زد که چشم‌هایش را باز کند و نمی‌توانست. چند تکه کهنه از اندام‌هایش آویزان بود.»

«اسلام گفت: "اگه یه نفر سید داشتیم که خیلی بهتر بود." پسر مشدی صفر گفت: "چطوره بریم یه نفر از سید آباد بیاریم؟" مشدی زینال گفت: "من مادرم سید بوده. ننه‌خانوم می‌دونه." ننه‌خانوم گفت: "آره خدا بیامرز سید فاطمه که می‌رفت تو محال گدایی می‌کرد." کدخدا گفت: "خدا را شکر که این یکی کار هم درس شد."»

آیا این بررسی برای شما مفید بود

مشخصات محصول

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

برای ارسال دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید وارد حساب کاربردی شوید

ثبت پرسش

هنوز پرسشی ثبت نشده است.

برای ارسال پرسش، وارد حساب کاربری خود شوید وارد حساب کاربردی شوید