کتاب "نامههای عاشقانه جویس به همسرش نورا" همان طور که از نامش پیداست مجموعهی نامههای "جیمز جویس" به همسرش است که از سال ۱۹۰۴ تا ۱۹۲۴ نوشته شده. نامههای این کتاب از زبان جیمز جویس نوشته شدهاند و فقط در ابتدای کتاب نامهی حدود یک صفحهای از زبان همسرش موجود است. جیمز جویس در این نامه ها، گاهی روزمرهی خود را برای معشوقهاش مینویسد، گاهی ابراز عشق و دلتنگی میکند و گاهی هم آشفته است و پراکنده مینویسد.
او قلمی صمیمی و بیپروا دارد و به همین سبب نامههایش به دل مخاطب مینشیند و ارتباطی که باید، برقرار میشود. هر کدام از نامههای جیمز جویس در این کتاب به تنهایی میتواند اثری ژرف بر مخاطب بگذارد و تاثیر گرفتن از این نامه ها، مستلزم این نیست که مخاطب همهی آنها را بیوقفه پشت هم بخواند؛ چرا که هر نامه به صورت مستقل نیز میتواند دگرگونی لازم را ایجاد کند.
بسیاری از نویسندگان و منتقدین «جیمز جویس» را بزرگترین نویسندهی قرن بیستم میدانند. به همین جهت خواندن نامههای عاشقانه او به همسرش که احتمالاً نوشتههای عریانتر او را شامل میشود، خالی از لطف نیست. او بیشتر نامهها را در شهر دابلین واقع در ایرلند، که اصالتاً متعلق به آن بود، نوشت. این عرق به اندازهای بود که کتاب دیگری نیز با نام «دابلینی ها» منتشر کرد. دیگرآثار فاخر جیمز جویس عبارت اند از: پرترهای از مرد هنرمند در جوانی، اولیس، رستاخیز فینیگان و تبعیدی ها.
«نامههای عاشقانه جیمز جویس به همسرش نورا» توسط غلامرضا صراف ترجمه شده و در نشر نیماژ به چاپ رسیده است.
در بخش هایی از این کتاب می خوانیم:
«عزیز دلم، تنهایی ام، که این قدر عمیق احساسش کرده بودم، گویی دیشب هنگام جدایی مان، رفته رفته با جادویی زایل گشت، اما دریغا که فقط برای مدت کوتاهی بود و بعد من بدتر از همیشه شدم. وقتی نامهات را میخوانم، از لحظهای است که چشمانم را میبندم تا وقتی که دوباره صبح آنها را میگشایم؛ گویی که من همیشه در هر وضعیت محتمل و متغیری همراه توام، با تو حرف میزنم، با تو راه میروم، با تو ناگهان در جاهای گوناگون رو به رو میشوم تا این که رفته رفته به فکر فرو میروم که اگر روحم جسمم را در خواب وانهد و به جست و جوی تو برآید، چه چیز بیشتری از تو مییابد یا شاید این چیزی جز توهم نیست. گاه گاهی هم دچار یک جور مالیخولیایی میشوم که یک روز طول میکشد و الان تقریباً برایم ناممکن است که آن را از خودم برانم. فکر میکنم که باید این نامه را تمام کنم؛ چون هر چه بیشتر بنویسم، تنهاتر میشوم و در نتیجه احساس میکنم تو از من خیلی دوری و فکر باید نوشتن نوشتن {کذا} آنچه آرزو داشتم به تو بگویم که کنارم بودی، در من احساس درماندگی کامل ایجاد میکند؛ پس با بهترین آرزوها و عشقی که ایمان دارم به تو جاودانه است.»
«نورای لب ورچیده ام، به تو گفتم برایت مینویسم. حالا تو برایم مینویسی و میگویی که دیشب چه بلایی سرت نازل شد. مطمئنم چیز بدی بود؛ جوری به من نگاه میکردی که انگار بابت چیزی که اتفاق نیفتاده متأسفی- که میتوانست میتوانست {کذا} خیلی مثل خودت باشد. از آن به بعد، تلاش کردم دستم را تسلی دهم، ولی نتوانستم. شنبه شب، یکشنبه شب، دوشنبه شب، کجا خواهی بود که من نمیتوانم ببینمت؟ اینک بدرود، عزیز دلم.»
آیا این بررسی برای شما مفید بود
هنوز بررسیای ثبت نشده است.
برای ارسال دیدگاه، وارد حساب کاربری خود شوید وارد حساب کاربردی شوید